تبليغاتX
" همین نزدیکا "

 

گل بازی ات را با بچه های کوچک کوچه ندیده ام

و نجات یافتگانی که راه را گم کرده بودند.

ولی هربار که بچه ها از تو می گویند دلم غنج می رود برای بچه شدن!

چقدر این روزها دلم می خواهد سفر کنم در تو ،

که گم بشوم در تو ،

که بعد،  تو بیایی و نجا...

نه! نجاتم نده!

دعایم تازه مستجاب شده.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

هر چقدر هم که اهل موسیقی باشی ،

هرچقدر هم که کتابخوان باشی ،

هرچقدر هم که عاشق نوشتن باشی ،

نمی توانی گوش کنی ، بخوانی ، و بنویسی در بعد از ظهری که هیچ میلی و حوصله ای نیست.

و هیچ چیز بدتر از این بی حوصلگی های گاه به گاه نیست.

این جور وقت ها شاید هیچ چیزی نتواند جای پیاده روی در خیابان را بگیرد.

پس کفش های راحتی ات را بپوش و دلتنگی هایت را با زمین قسمت کن.

خیالت راحت. زمین دهانش قرص است!

می توانی امتحان کنی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  |