
آن موقع تازه جایی به نام خانه ی روزنامه نگاران جوان راه اندازی شده بود و بعدها متوجه شدم که این روحانی خوش مشرب رییس خانه است . وقتی عضو خانه شدم بیشتر با ایشان روبرو شدم و...
خانه دوسال بیشتر دوام نیاورد و گروهی که از همان اول نمی توانستند بپذیرند که می شود دین را در لباسی زیباتر به جوانان عرضه کرد باعث شدند جمع صمیمی مان از هم پاشیده شود.
بعد ها باز هم محمد رضا زائری را می دیدم اما کمتر.
اردیبهشت پارسال بود که در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران از دور چهره ای دیدم که آشنا بود و آشنابود و آشنا. یکدیگر را در آغوش کشیدیم و از احوال هم پرسیدیم. گفت دیگرنمی نویسی؟ گفتم چرا ولی نه در جراید. وبلاگ می نویسم. گفت من هم و نشانی وبلاگش را داد وتاکید به اینکه کامنت یادت نرود.
یک شب هنگام برگشت از جلسه ای که منبری اش خود ایشان بود ، در ماشینش نشسته بودیم و درباره ی
آسیب شناسی وبلاگ های مذهبی گفتگو می کردیم. آن روز سردبیر کل همشهری محله بود و امروز سردبیر روزنامه ی همشهری.
زائری آن سال ها که خیلی ها تحمل دیدنش را نداشتند و هنوز هم ندارند حالا دیگر چهره ی آشنایی پیدا کرده. آشنا و دوست داشتنی.
محفلی با عنوان فرصت دوستی ، هرچهار شنبه عصر در موزه ی امام علی برقرار است. در این جلسات که کاملا صمیمی و بی تکلف برگزار می شود محمد رضا زائری به سوالات جوانان در باره ی دین و جامعه پاسخ می دهد.
کسانی که می خواهند در این جلسات شرکت کنند می توانند به خیابان حضرت ولیعصر(عج)/ بالاتر ازظفر / روبروی بزرگراه نیایش / بلوار اسفندیار / شماره ی 35 مراجعه کنند.
در ضمن کسانی که می خواهند بیشتر با چهره ی صمیمی این نویسنده و روزنامه نگار آشنا شوند می توانند روی نشانی www.zaeri.com کلیک کنند.
كليد را آهسته در قفل پاركينگ چرخاندم. ماشين پدر سر جايش نبود.
آهسنه زير لب گفتم " انا لله و انا اله راجعون "
پله ها را با نگراني دوتا يكي كردم و وارد خانه شدم.
پيراهن مشكي مادرم روي راحتي افتاده بود و اين اولين تصويري بود كه در قاب چشمم جا گرفت.
همه جاي خانه را سكوتي نا آشنا فرا گرفته بود.
هنوز سلام نكرده بودم كه مادر گفت: " فردا نمي ري سر كار ؛ صبح بايد بريم بهشت زهرا "
گفتم : " تموم شد ؟ "
- " ساعت ۲ بعد از ظهر تموم كرد . حالا پيرهن مشكي هم كه نداري "
- " مهم نيست. با همين كه تنمه مي رم"
- " اونوقت مردم چي مي گن؟"
- " مردم هر كاري كه بكني يه چيز مي گن. بذار هرچي مي خوان بگن. مهم نيست "
به طرف تلفن رفتم:" سلام آقاي خانچي. عزيزي هستم. تماس گرفتم كه بگم من فردا شركت نميام."
- " چي شده آقاي عزيزي؟ ايشالله كه خيره."
- " حتما خيره. خدا براي بنده اش بد نمي خواد. مادر بزرگم به رحمت خدا رفته؛ فردا صبح بايد برم بهشت زهرا "
خدا حافظي مي كنم ، گوشي را مي گذارم و به اين فكر مي كنم كه مرگ چقدر براي من دوست داشتني است. پس چرا ديگران اينقدر با نگراني و واهمه به آن نگاه مي كنند؟