
می گویند کسی از سفر حج برگشته بود و یک یخچال با خودش آورده بود از آن جا.حالا این که چرا یخچال و کدام آدم عاقل بار به این سنگینی را از آن جا با صرف هزینه به این طرف می آورد ، بماند.
روی یخچال این عبارت را نوشته بود :
"مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه! "
متاسفانه این حکایت دردناک خیلی از ما به اصطلاح مسلمان هاست.
ایرانی ها را می گویم چون از اخلاق مسلمانان دیگر کشورها اطلاعی ندارم.
کارمان شده این که دو هفته برویم مکه و به اندازه ی دوسال ( به توان 10) تعریف کنیم
از مغازه های طلا فروشی و پارچه و لباس و لوازم خانگی و ...
چند نفر از حاجی ها تا مراسم حج را از تلوزیون می بینند اشک در چشمانشان حلقه می زند؟
چند درصد از همین حاجی ها پیش از عزیمت به خانه ی خدا سفرنامه ی " خسی در میقات "
جلال را خوانده اند؟
قلکت را بشکن
پول ها را بردار
یک سبد بوی گل سرخ بخر
بسپارش به نسیم
همه جا پخش کند
قلکت را بشکن
پول ها را بردار
برو یک عالمه پروانه بخر
و بیاور همه را
بر مزار شهدا قسمت کن
برو یک توپ بخر
که اگر شوت کنی گل بشود
قلکت را بشکن
پول ها را بردار
و ببین آنقدر هست که با آن بشود کاری کرد؟
تا غم مادر کم تر بشود
یا دوایی بخری
که پدر بخورد خستگی اش در برود؟
قلکت را آنقدر
باید از عاطفه لبریز کنی
که اگر روزی از دستت افتاد و شکست
همه جا عطر گل یاس پراکنده شود!
***
نمی دانم شاعرش کیست. شاید افسانه شعبان نژاد باشد یا ملیحه مهر پرور یا عرفان نظر آهاری یا ...
این شعر یکی از یادگارهای دوران نوجوانی من است. همان موقع خواندم و همان موقع هم به ذهن سپردم و همه جا زمزمه اش کردم.
این روزها دلم برای کودکی ام ، برای سال های مداد رنگی و بادبادک وچرخ و فلک تنگ شده.
برای ظهر هایی که مادرم را خواب می کردم و خودم می رفتم پی بازی.
برای غروب هایی که بوی غذا محله مان را بر می داشت.
برای روزهای سادگی . روز های کودکی.
دیشب مثلا شب یلدا بود.
می گویم مثلا چون خیلی چیزها رو خیلی وقت ها یادمان می رود.
یادمان می رود گل فروش های دوره گرد را که سر چهار راه و پشت چراغ قرمز دستشان راکه از سرما کبود شده از پنجره ی ماشین دراز می کنند به سمت ما تا شاید این چند شاخه ی باقی مانده ، قبل از آن که پژمرده شوند در گلدانی یا در دستان کسی که دوستش داریم جا بگیرند.
یادمان می رود که دو کوچه پایین تر پیرمرد و پیرزنی رختخوابشان همیشه پهن است. چون بخاری ندارند که سرمایشان را بگیرد. پس به ناچار پتو به دور خودشان می پیچند.
یادمان می رود در واپسین ساعات بلندترین شب سال ، یکی دارد در میان زباله ها ( پوست هندوانه و تنقلاتی که با شادی و خنده خورده ایم ) جستجو می کند به این امید که شاید باز هم یک ظرف پلاستیکی پیدا کند و از جمع پلاستیک هایی که از سر شب تا الان به دوش می کشد یک جفت کفش برای تنها دخترش تهیه کند.
یادمان می رود...!
توی همین شهر، همین نزدیکا ، شاید دوکوچه پایین تر و شاید سر همین چهار راه عده ای هستند که هرشبشان شب یلداست.