تبليغاتX
" همین نزدیکا "
 

نمی خواهم بگویم این روزها حواسم پرت است. اصلا من کی حواسم سر جایش بوده؟

 

تا جایی که یادم می آید از همان موقع که به دنیا آمدم یکی از چیزهایی که در ذهنم جای خالی اش بدجوری تابلو بود  " حواس "  بوده و دقیقا به همین خاطر است که هیچ وقت کسی به چشم بچه درس خوان به من نگاه نکرده.

درس نخواندن را از همان کلاس اول دبستان یادگرفتم و بعد ها کم کم فرار از مدرسه را.

در تمام این سال ها خواسته ام محصل باشم ، طلبه باشم ، دانشجو باشم ؛ اما نه محصل و طلبه و دانشجویی که همه می شناسند.

همیشه خواسته ام برای دانستن آنچه نمی دانم ، سفر کنم و پای درس استادانی بنشینم که فقط اسمشان استاد نیست بلکه رسمشان هم استادانه است.

 

... و حالا این جا ، این اتاق به هم ریخته را از این که هست به هم ریخته تر می کنم تا پیدا کنم همه ی آن چیز ها که گم کرده ام و همه ی آن چیزها که در این سال ها نوشته ام.

حواسم نیست کجا گذاشتمشان . نمی خواهم بگویم این روزها حواسم پرت است . اصلا من کی حواسم سرجاش بوده ؟ تا جایی که یادم می آید...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  |