تبليغاتX
" همین نزدیکا "

 

پ مثل پرواز ،  مثل پوپک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

اينجا هم رهايم نمي كني؟ اينجا كه ديگر بيابان خداست. من هم كه ديگر به اين آمدن و رفتن بي صداي تو عادت كرده ام. به اين بودنت و نديدنت ، به اين ديدنت و نبودنت ، به اين...  و اصلا به كسي چه؟

همه ي اتفاقاتي كه مي افتد فقط مال من و توست. هيچ احتياجي نيست تو من را به ياد داشته باشي

همين كه من ياد تو را هميشه در كيفم و كوله ام دارم كافيست. نيست؟

چقدر امروز دلم ، دلم برايت تنگ تنگ است!

اينجا كه ديگر بيابان خداست. اينجا ديگر كسي نيست.

كسي كه كسي باشد نيست. فقط منم و تو.

حتا اين "واو" ميان من و تو هم ديگر نمي تواند ميان ما فاصله بياندازد. نه، نمي تواند!

باران چند شب پيش را كه يادت هست؟

تا به الان فكر مي كردم در جنوب باران نمي بارد. عجب فكري! عجب خيالي! اصلا مگر مي شود؟

بايد جنوب باشي تا باران را ببيني. مخصوصا كه جنوبت وسيع ترين سجاده باشد ؛

و نزديك ترين خاك به آسمان !

باران چند شب پيش را كه يادت هست؟

تابلو هاي من گلي شدند و از ديروز شروع كرده ام به رنگ زدن دوباره ي آن ها. ولي مگر مي شود؟

بايد تابلو ها را از نو بكشم و تو بايد كمكم كني.

باشد؛ بلند مي شوم. مثل تو، مثل آسمان!

بلند مي شوم و قلم مو هايم را از چرت عصر گاهي شان بيدار مي كنم. بايد تو را نقش كنند.

خب خسته اند كه باشند . ( نگران نباش؛ بعدا از دلشان در مي آورم .)

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  |