در خیابان که راه می روم حواسم به بعضی چیز ها هست و به خیلی چیزها نه.
کاری با آن خیلی چیزها ندارم. ولی مثلا حواسم به درخت ها هست.
حواسم به کوچه ها هم هست.
به فرم معماری کوچه ها، به خانه های قدیمی و نوساز و به اسم کوچه ها.
از همه جالب تر اسم بن بست هاست. مثلا :
بن بست باز ( سید خندان / خیابان ارسباران)
بن بست شانس ( کریم خان )
بن بست معرفت (میدان سپاه / خیابان خواجه نصیر)
بن بست خوشبختی ( طالقانی )
بن بست کتاب ( خاوران)
بن بست گنجشک (سید خندان / خیابان ارسباران )
بن بست اقاقیا ( خیابانش یادم نیست )
بن بست خورشید ( خیابانش یادم نیست )
بن بست ناز ( کلاهدوز/ ابتدای دیباجی)
راستی هیچ یادم نیست نام شهیدی را بر بن بستی دیده باشم.
شهیدان می توانند کوچه باشند یا خیابان و یا حتی بزرگراه
ولی قطعا نمی توانند بن بست باشند. نه... نیستند !
خیلی...اما...!
چیزی نمی گویم. چیزی مگر می گذارند بگویم؟
وقتی انسانیت دارد لگد مال می شود یکی آمده است می گوید چراغی که به خانه رواست...
همه جای دنیا خانه ی من است. همه جای دنیا !
***
به جهنم که زمان روی تنم سنگین است
روح بی حوصله ام در بدنم سنگین است
کلماتم همه کوتاه و صریحند اما
حرف هایی که نباید بزنم سنگین است!
نفسم قفل و دلم قفل و زبانم زخمی است
با سکوتی که برای دهنم سنگین است
*
لطفن آتش بزنیدم اگر امشب مردم
چون که این مرده برای کفنم سنگین است!
این عکس ها تزیینی نیستند!


