من، فرشته ، يك بال دارم
مي گفت: " منو ببرين بالا... من مي خوام برم بالا...!"
يكي دوباري كه برده بودمش بالا خوشش اومده بود. دوتا پاهاش رو توي دستام مي ذاشت
و من مثل آسانسور دستام رو بالا مي بردم و اون مي رفت بالا.
آقا سيبيلوهه بهش مي گفت : " بگو من يك گوساله ي سه ساله هستم. بگو تا ببرمت بالا "
و من مي گفتم : " نه...نگو ! اينو نگو! بگو من يك فرشته هستم"
تا چند دقيقه گيج و سردرگم مونده بود كه گوساله بهتره يا فرشته!
دست آخر گفت : " من يه فرچه هستم!"
كلي خنديدم. خوشم اومد. بردمش بالا و اون آقا سيبيلوهه ضايع شد.
* * *
يه روز هم تو اومدي گفتي "بگو من يه فرشته ام. بگو تا خودم ببرمت بالا"
ولي من نگفتم. انگار اون روز هم اون آقا سيبيلوهه كنار من و تو ايستاده بود و به من اشاره مي كرد كه چيز ديگه اي بگم.
مي گفت " يكي از بالهات رو بده تا ببرمت بالا "
و آخر سر من ...
حالایه وقتایی شونه ام خیلی درد می گیره
آقا سيبيلوهه فقط مي خواست منو دست بندازه!
حالا هروقت جاي خالي اون يكي بالم رو مي بينم گريه ام مي گيره و بعدش با هق هق ميگم:
" منو ببر بالا... من يه فرچه هستم! "