داشتم لیست کتاب هایی را که امسال خوانده بودم می نوشتم
و آنهایی که خریده بودم و فرصتی شاید برای خواندشان نبود .
گفت: داری چکار می کنی؟
گفتم : حاسبوا قبل ان تحاسبوا !
خندید؛ معنی خنده اش را اما نفهمیدم.
....................................................
انگیزه ای برای خرید شب عید ندارم و هیچ شور و نشاطی هم!
به قول سلمان هراتی :
« بهار کی می تواند
این همه بی معنی باشد ؟
بهار آنست که خود ببوید
نه آنکه تقویم بگوید! »
شاید عید من قرار است مثلا اردی بهشت باشد یا خرداد یا...
این ها که می خوانید مال قبل از عید 86 است مال 2۶ اسفند 85
و متعلق به روزهایی که عجیب مضطر شده ام و دلم فقط معجزه می خواهد نه هیچ چیز دیگر.
با این حال عید شما مبارک!
دلت شور می زند
انگار که در هزارتوی دلت دارند رخت می شویند
هی چنگ می زنند ، هی آب طشت را خالی می کنند
آب ولی رنگی دیگر دارد
هرچه می شویند این رخت سیاه را آب قرمز می شود
هی آب را عوض می کنند و هی قرمز می شود. تمامی ندارد انگار
نگران شده ای که قضیه چیست
ناگهان انگار که چیزی یادت آمده باشد بلند می شوی ماژیک را برمی داری
و روی یک تکه مقوا می نویسی : السلام علی الزینب الصبور!
انگار حواست نیست
تو از همان روز اول حواس پرت بودی
درست از زمانی که به تو یاد داد چطور بندگی کنی
و گفت که فقط بنده ی او باشی و در بند او
قالو بلا را یادت نیست؟
آنقدر ذوق کردی از این افتخار که صدای آواز خواندنت
در کوچه های آن جا پیچید:
من از آن روز که در بند تو ام آزادم
قرار بود بنده باشی
ولی گاهی یادت می رفت
هنوز هم گاهی یادت می رود
باز حواست پرت شده
بی حواسی اولش بد است و آخرش بند.
اما هر بندی زیبنده ی تو نیست
همین بی حواسی است که دست و پای تو را بسته
فراموش کرده ای انگار" و نفخت من روحی" را
تو پاره ی اویی ، پاره ی او بمان
پاره ی او که باشی می شوی خود او.
می شوی...
حواست هست؟

دیده ای یک وقت هایی که گرسنه ای ، هرچه می خوری سیر نمی شوی؟
مثلا ماه رمضان است و سحر شده ، تو حتی بیش تر از وعده های دیگرت غذا می خوری
ولی به ظهر نکشیده دلت به ضعف می افتد.
علت این است که با غذایت نان نمی خوری.
همین باعث دل ضعفه ات می شود.
نان که بخوری ، ته دلت را می گیرد ، دلت دیگر بهانه نمی کند ، آرام می شود ، آرام آرام .
سفره ی دلت هم همین است
بدون نان ، دل و جانت نمی تواند بی قراری را تاب بیاورد.
فقط به فکر نان شکمت نباش ،
برای وجودت نانی تهیه کن
گرم ، تازه ، برشته!
..................................................
پ.ن : از امروز سفره ای جدا گانه انداخته ام. هر از گاهی تکه نانی هم در آن می گذارم و صبر می کنم تا بیایی و باهم بخوریم .

همیشه به این فکر می کنم که محضر وبلاگ، حرمت دارد !
و گاهی بیشتر از همیشه .
پس اگر کمتر می نویسم اینجا ، به این معنا نیست که اصلا نمی نویسم
چون ننوشتن یا نوشتن و پاره کردن بهتر از این است که دست نوشته های حالایت موجب پشیمانی فردایت شود.
هیچ تقید و تعهدی هم نیست که این وبلاگ حتما هرروز به روز رسانی( آپدیت ) شود.
من از همین جا و برای همیشه از همه ی بزرگوارانی که به امیدی می آیند اینجا و اغلب چیز تازه ای نمی بینند معذرت می خواهم و با شرمندگی می گویم:
ببخشایید مرا که من برای قلم ، کاغذ ، این وبلاگ و وقت پربهای شما ارزشی بیش از این قایلم.