آمدی؟
چـیـزی نـمــانـده اســت بـه نــوروز مــن !
من می برمت به قصر، امروز غروب
غم می شود از تو کسر، امروز غروب
یادت نرود، قرار ما نزدیک است
میدان ولی عصر، امروز غروب
* * *
پ.ن :عباس تربن را خدا زنده بدارد که شبی از شب ها چیزی در من جا گذاشت. این رباعی یادگار همان شب است.

گردبادهای مسموم
می آیند
تا باور باغ را مچاله کنند ،
اما من ، به احترام شما
یک دقیقه هم سکوت نمی کنم!
هیچ شده که شوقت نگذارد بنویسی؟
که کلمه ها کم باشند، حقیر باشند؟
خودت بگو با کدام نام ، کدام اسم از هزار اسم اعظمی که داری بخوانمت؟
چه متبرک شده این پیشانی با داغی که درفش لب های تو را می شناساند!
و کدام نیک بختی از این بالاتر که مسعود مجسمت باشم ، رفیقم بخوانی ،جانا !
نمازی که خواندی بر خودم گرفتم بل که زنده ام کند، که زندگی ات کنم.
وقت آن است که واژگانی تازه بیافرینم.
نه یکبار برای همیشه که هرباره و هزارباره می گویمت:
سعدی و حافظ و مفخر تبریز شاگردانی تنبل بیش نبوده اند که اگر جسارتشان نبود هرگز...!
کجاستی که ببینی که بی تو من چونم؟
خــلــق حســـد مــی بـرنــد
جــون تـو مــرا مــی کُـشـی!
افتاده ام به پاس نگاه تو پلک پلک...!