دوسال از اولین نوشته ام در این وبلاگ می گذرد.
همین دوسالگی را بهانه کردم تا این بار به جای من، یکی از دوستان که با کلمات رفیق تر است بنویسد .
او نیز با فروتنی تمام ، دعوتم را اجابت و پست این دفعه ی "همین نزدیکا" را به قلمش متبرک کرد.
*
گاهی نگاه کن کتیبه را
و نوشته های پیشین را تورقی کن...
اولش مثل همیشه با سلام شروع شد.
تازه آمده بود که آرزو کرد چوپان باشد.
به زمین اعتماد کرد . و آرام آرام همین نزدیکا به راه افتاد.
برای استجابت دعای منجی دست هایش را بالا برد.
به آسمانش نگاهی انداخت.به ماه گفت حالا که آمده ای بیشتر بمان.
اما ماه نماند. رفت تا چشم هایش دریا شود و حرفهایش در دلش زنجیر.
روزی از مادربزرگش گفت و از مرگ که برایش دوست داشتنی است.
زمانی گفت که دلش می خواهد حاجی شود. و قبل از حج خسی در میقات را بار دیگر بخواند.
ناگاه یاد کودکی هایش افتاد. یاد سالهای مداد رنگی و بادبادک...
یلدا که شد گفت که همین نزدیکا کسانی هستند که هر شبشان یلداست.
روزهایی پیاپی رفت پی استادانی که مرامشان هم استادانه بود.
روزی دیگر با بچه های خیابان پشتی که همسایه شان بود دعوایش شد. نامه ای نوشت به خانم یا آقای...!
دمدمه ی عید دیدمش با تنگ آبی در دست. گفت: ماهی هاهم پرواز می کنند!
تنگ ماهی را خانه گذاشت و هفت سینش را روی وسیع ترین سجاده چید، روی خاک جنوب.
از جنوب که برگشت یک شب نشست و طرح چانه ی مینا را کشید
و ترسید که حافظ "دایره ی مینا" را گم کند.
تمام شب اسیر بود. اسیر این عبارت: "قبله ی عالم به سلامت باد!"
روزی دیگر در شهر گشت و بن بست ها را شمرد. نام شهیدی بر هیچ بن بستی نبود.
هر چه بود نام بزرگراه بود.
رفته بود دنبال شمسش که خودش هم در تبریز گم شد.
شمس در گوشی به او گفت که " یک فرشته است با یک بال..."
در هوس بال و پر شمس ، بی بال شد...بی پر...
حالا او ...
همین نزدیکا ...
همان جایی که ثانیه به ثانیه معجزه ای رخ می دهد ،چشم هایش را باز کرده و دستانش را رو به آسمان و به طلب،
تا شمس تبریزی بیاید...
تا در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده نباشد...

حجت عزیزی (محراب)/ متولد 1360 تهران
شروع فعالیت های فرهنگی از سال 74 با چاپ اولین شعر در یک نشریه ی محلی و سپس همکاری با نشریات تجربی و حرفه ای دیگر از جمله : بچه های مسجد ، چراغ، موعود جوان، موعود، سروش نوجوان، سروش جوان، خانه، همشهری جوان، سوره، ادبیات داستانی و ...
عضو خانه ی روزنامه نگاران جوان از سال 76 تا زمان انحلال خانه.
از سال 74 شعر می گویم، گرچه این روزها دیگر شعر مرا تحویل نمی گیرد.سال ۷۸ نیز در مسابقات سراسری نگاه روشن( به میزبانی حوزه ی هنری تهران) بر اثر یک اشتباه برگزیده ی شعر کشور شدم.
از موسیقی چیزکی سرم می شود. مدتی کوتاه از محضر سید حسام الدین سراج بهره گرفتم و بعد از آن تا همیشه ممنون محمد هاشم احمدوند خواهم بود که برایم چیزی بیشتر از یک معلم آواز بود.
از سال 75 طراحی گرافیک را با نگاه به حرفه ای شدن شروع کردم و همچنان شغل من ، زندگی من و تفریح من گرافیک است. دستاورد این سال ها شرکت در سه نمایشگاه گروهی، چاپ آثار در جلد اول و دوم از سومین دوره ی کتاب سال گرافیک دانشجویی وکتاب نمایشگاه پوستر اسماءالحسنی است. همچنین برخی از آثارم در سایت های خارجی و داخلی به نمایش درآمده اند.در حال حاضر سردبیری سایت اعلان (سایت خبری تحلیلی گرافیک ایران) را به عهده دارم و گاهی نیز چیزکی در پلاک13 می نویسم. همچنین با انتشارات مدرسه و منادی تربیت و سوره در زمینه ی طراحی جلد کتاب همکاری دارم.
* این ها را به حساب خودتحویلگیری نگذارید. این ها چیزی نیست که ارزش نازیدن داشته باشد.فقط خواستم پس از دوسال نوشتن در همین نزدیکا پرده ی پندار را کناری بزنم تا بهتر بشناسیدم یا به قولی "تا سیه روی شود آنکه در او غش باشد".لذا این پست تا اندازه ای می تواند به پست بعدی ربط داشته باشد. ربطش را احتمالاْ هفته ی بعد خواهید فهمید.