تبليغاتX
" همین نزدیکا "

 

سرت كه گرم كار باشد، هي حرف تازه براي گفتن داري كه نمي تواني بزني؛چون سرت گرم كار است و فرصت نوشتن كم تر داري.

سرت كه گرم كار باشد، هم خوب است و هم بد. محاسنش را كاري ندارم ولي بدي اش اين است كه از آدم هاي دور و برت غافل مي ماني. از دوستانت و حتي دشمنانت!

سرت كه گرم كار باشد، نمي فهمي كي قرص خورشيد در آسمان مي ايستد و كي جايش را به ماه مي دهد.

سرت كه گرم كار باشد، حتي نمي تواني كمي به خودت برسي كه زيارتي بروي مثلاً يا نوشته ها و طرح هايت را جمع و جور كني.

سرت كه گرم كار باشد، حالي ات نمي شود كه چه كسي پشت در است كه مي خواهد تو را ببيند كه انتظارش را مي كشيدي اين همه وقت، كه... حالي ات نمي شود!

اين همه حرف را به صف كشيدم كه بگويم سرم گرم است.

كه دلم تنگيده است براي زيارت امامي كه رئوف است و شانه اش بوي آرامش مي دهد و حالا كه عزيزترين دوستم مي خواهد با پدربزرگش برود ببيند امامش را، من بالاپوشي از حسرت پوشيده ام كه ناگهان ايميل مي زند:

lahol hamd!* 

rafigham salam. 

mashhad nemiravam,pedar bozorg rahie bimarestan shod,be gooshiam zang nazan,

gooshiam pishe khodam nist,

doam kon.

ديگر چه بگويم؟!

استجابت مي خواهم

فقط همين.

.....................................

*(له الحمد)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

سه شنبه،

              چرا تلخ و بی حوصله

سه شنبه،

              چرا این همه فاصله

سه شنبه، چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ                                              

سه شنبه

خدا کوه را آفرید!

 

 

صبح سه شنبه است و ساعت چند دقيقه اي از ده گذشته. 

امروز را به هواي بيماري مادر مي توانستم خانه بمانم و نيايم شركت.

تازه رسيده ام.

مجيد اكبرزاده دارد روي پوستري از قيصر كار مي كند. قشنگ شده.

همين را به مجيد هم مي گويم.

_براي دل خودت داري كار مي كني، مجيد؟

_نه! چيز شده؛ فوت شده!

_شوخي مي كني؟

_نه، ديشب...

نمي شنوم ادامه اش را

نمي خواهم بشنوم

سخت است.

خيلي سخت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  |