تبليغاتX
" همین نزدیکا "

 

می خواهم بی مقدمه باشد این پست.می خواهم پراکنده بنویسم. پاکنویس هم نمی کنم. سانسور هم همین طور!

یک نمایشگاه گروهی پوستر با موضوع خلیج فارس، راه اندازی سومین و شاید بشود گفت کامل ترین سایت خبری تحلیلی گرافیک ایران،مصاحبه با استاد صادق بریرانی(از اعاظم گرافیک ایران) و  آلن لوکرنک(گرافیست برجسته ی فرانسوی) نگارش چند مقاله و نقد موضوعی برای گرافیک ایران و همچنین چند داستان کوتاه که بعضی از آن ها را همین جا خوانده اید، همکاری با انتشارات سوره مهر با سمت طراح گرافیک، طراحی جلد برای مجلات شعر، ادبیات داستانی و سوره، و آشنایی نزدیک با چند شاعر و نویسنده و گرافیست و روزنامه نگار و عکاس، برای من کارنامه ی نسبتاً خوبی در سال۸۶ می تواند باشد.

اسفند ماه اما، ماه انقلاب بود.

با این فکر که "می خواهم علیه خودم کودتا کنم" شروع کردم به برداشتن هرچیزی که شبیه دیوار بود. در اولین حرکت، از سردبیری سایت اعلان کناره گیری کردم و سایت را رسماً واگذار کردم به مدیر داخلی، بلکه کارهایی برای سایت بکند که من می خواستم و نکردم. در اقدام بعدی شکل ظاهری ام را به طرز دور از انتظاری تغییر دادم.یعنی آرایش سر و صورت و لباس و ...چند روز پیش و با استعفای مدیریت هنری انتشارات سوره،در بین همکارانم این شائبه پیش آمد که مدیر هنری آینده احتمال قریب به یقین من خواهم بود. حتی مدیر هنری مستعفی، خودش صحبت هایی با بنده کرده بود. ولی در عین ناباوری و درست سه روز بعد از او، استعفای خودم را رسماً تقدیم معاونت کردم و البته بابت اینکه استعفای من را قبول کرد همچنان دعاگویش خواهم بود. در سالی که گذشت جز یک مورد در هیچ بینالی( مسابقات دوسالانه هنری) شرکت نکردم و برای هیچ کسی هم کارت تبریک سال نو نفرستادم(برخلاف سال گذشته که در چند سایت معتبر خارجی و داخلی کارهایم دیده می شد).پس بی جهت منتظر تبریک و کارت و این چیزها نباشید!

معتقدم وقتی قرار به تحول است، این تحول همه ی ارکان تو را باید در بر بگیرد. یعنی طبیعتش همین است. این وبلاگ را از این به بعد با نوشته هایی دیگرگونه بخوانید و این کودتا را تا به قدرت رسیدن پادشاه بعدی همچنان ناتمام فرض کنید.

راستی، خدا کند سال نو ، به شما حال نو بدهد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

برای زهرا نوری

 

مادر بزرگ، هم مادر بود و هم بزرگ.

این اواخر روز به روز قدش کوتاه تر می شد و صورتش مچاله تر و گودی پای چشم هاش عمیق تر.آنقدر عمیق که فکر می کردی قرار است از دل آن آب بجوشد.بس که آدم را یاد چاه وسط باغ می انداخت. خلاصه آنقدر کوتاه و عمیق شد که دیگر ندیدیمش.

 

.....................................................................................................................................

پ.ن:دیشب بی تابانه زنگ زد و گفت برای قلب مادربزرگ دعا کن که نایستد. صبح حوالی ساعت 10 ،پیامک فرستاد که: تمام شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  |