تبليغاتX
" همین نزدیکا "

حالا که بیشتر از چهار سال از راه اندازی اولین وبلاگم گذشته به این نتیجه رسیده ام که وب نویسی کاری است کم ارزش. بابت روزها و ساعات از دست داده ام دلخور نیستم.اما جلوی ضرر را از هرجا که بگیری منفعت است. اگر پست اسفند را بخوانید شاید دیگر احتیاجی به توضیح بیشتر نباشد. به هرحال این حرکت در ادامه ی همان کودتایی است که قبلاً صحبتش شد. وبلاگ نویسی را خارج از دایره ی تعلقات(برای خودم) نمی بینم و قدر مسلم همین تعلقات است که مانع از رفتن می شود. برای بالا رفتن از کوه و فتح قله هرچه کوله ات سبک تر بهتر.ننوشتن در این مجازآباد معنی اش زمین گذاشتن قلم نیست.بلکه بتوانم با کنار گذاشتن وب نویسی بیشتر روی داستان هایم متمرکز شوم.این وبلاگ را مثل دو وبلاگ دیگرم حذف نمی کنم. همچنین نشانی ایمیلم را برای ارتباط  می گذارم بماند.

پاینده باشید

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

سلام گلم

وبلاگ قشنگی داری

به منم سر بزن

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

سرت كه گرم كار باشد، هي حرف تازه براي گفتن داري كه نمي تواني بزني؛چون سرت گرم كار است و فرصت نوشتن كم تر داري.

سرت كه گرم كار باشد، هم خوب است و هم بد. محاسنش را كاري ندارم ولي بدي اش اين است كه از آدم هاي دور و برت غافل مي ماني. از دوستانت و حتي دشمنانت!

سرت كه گرم كار باشد، نمي فهمي كي قرص خورشيد در آسمان مي ايستد و كي جايش را به ماه مي دهد.

سرت كه گرم كار باشد، حتي نمي تواني كمي به خودت برسي كه زيارتي بروي مثلاً يا نوشته ها و طرح هايت را جمع و جور كني.

سرت كه گرم كار باشد، حالي ات نمي شود كه چه كسي پشت در است كه مي خواهد تو را ببيند كه انتظارش را مي كشيدي اين همه وقت، كه... حالي ات نمي شود!

اين همه حرف را به صف كشيدم كه بگويم سرم گرم است.

كه دلم تنگيده است براي زيارت امامي كه رئوف است و شانه اش بوي آرامش مي دهد و حالا كه عزيزترين دوستم مي خواهد با پدربزرگش برود ببيند امامش را، من بالاپوشي از حسرت پوشيده ام كه ناگهان ايميل مي زند:

lahol hamd!* 

rafigham salam. 

mashhad nemiravam,pedar bozorg rahie bimarestan shod,be gooshiam zang nazan,

gooshiam pishe khodam nist,

doam kon.

ديگر چه بگويم؟!

استجابت مي خواهم

فقط همين.

.....................................

*(له الحمد)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

                      گردبادهای مسموم

                      می آیند

                                        تا باور باغ را مچاله کنند ،

                     اما من ، به احترام شما

                                                 یک دقیقه هم سکوت نمی کنم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

سراج

صحبت های سید حسام الدین سراج در برنامه ی موفق تلویزیونی این روزها ( مردم ایران سلام ) که صبح پنج شنبه ششم اردی بهشت از شبکه ی دو پخش شد حکایت از این می کرد که وضعیت موسیقی در ایران تا بدان اندازه اسف بار شده که خودی ها نیز صدایشان درآمده و این یعنی مرز فاجعه را تقریبا رد کرده ایم!اگر تا به حال بعضی از اصحاب هنر و فرهنگ با گوشه ی چشم و کنایه

به مسوولین می فهماندند که تا دیر نشده باید کاری کرد ، حالا گویا این روش منسوخ شده و نه تنها اشاره نمی کنند که ظاهرا تلاش دارند عمداً چیزی نگویند.

در این میانه اما عده ای هم هستند که نمی توانند بپذیرند بلاهایی را که دارد بر سر ادبیات و هنر این مملکت می آید

حسام الدین سراج عنقریب بود فریاد بزند. حرف هایش این بار تکان دهنده تر از همیشه بود گلایه های شخصی هم نداشت.حق هم داشت وقتی برای اجرای یک کنسرت معمولی باید با کلی ارگان باربط و بی ربط هماهنگی کند تا مجوز بگیرد ، و وقتی بعد از 28 سال عده ای هنوز بر آنند که حساب هنر را از دین جدا بدانند ، و وقتی ... نتیجه اش همین است که می بینیم.

هر روز سر و صدایی جدید با عنوان موسیقی نو به بازار روانه می گردد که پشتش پژوهش که هیچ ، مفاهیم والای انسانی هم که مدت هاست از مد افتاده و اگر هم باشد به همان قشر متعصب مذهبی! تعلق دارد؛ شعر؟ اصلا مگر هر کلمه ای که می شنویم باید معنی دار باشد؟ "جمله بندی" هم که مال دوران خاقانی بود ، این روزها دیگر هیچ شعری جمله بندی نمی خواهد! می ماند اسمش که البته باید شیک باشد و آپ تو دیت !

همین است که هست. وقتی آدم ها اصل خود را به دست نسیان بسپارند این می شود که با دست خود ، تبر به تنه ی خود می زنند و ای کاش که فقط به تنه ی خودشان می زدند!

حسام الدین سراج را می ستایم . نه از آن رو که افتخار شاگردی اش را داشته ام بل که حقیقت وجودی اش برایم مثل خورشید نمایان است . گذشته از این ستایش ها که البته لزومش را همیشه انکار ناپذیر می دانم ، می گویم تا کی باید چوب جهالت کسانی را بخوریم که خودشان را از جماعت دانایان می دانند؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

نزدیک به یک هفته است که یکی از دوستان تماس گرفته برای نمایشگاه پوستر خلیج فارس و این که من هم چیزی بفرستم. نمایشگاه از قرار معلوم در یکی از ایستگاه های متروی تهران برگزار خواهد شد. مانده بودم که به این دوستم چه بگویم.

دست آخر از طریق پیام کوتاه موافقت خودم را اعلام کردم .

در این میان اما به این فکر می کردم که نتیجه ی این نمایشگاه ها چه خواهد بود و تاثیر آن چه اندازه!

دی شب خبری درباره ی نشست شورای همکاری کشورهای حاشیه ی خلیج فارس از تلویزیون پخش شد .

در این خبر البرادعی در حال سخن رانی بود در حالی که نشانه ( آرم) شورای همکاری پشت سرش قرار داشت و روی آن همچنان نوشته بود خلیج العربیه!

بحث بر سر فیلم 300 و حاشیه هایش هنوز نقل محافل و مجالس است. خیلی ها هم این وسط بی آن که بدانند با خرید این فیلم به رواج آن کمک می کنند که البته تعجبی هم ندارد اگر یادمان نرفته باشد که کجا زندگی می کنیم!

حالا با توجه به وقایع سال های اخیر ( اهانت به ساحت پیامبر مسلمانان ، نمایش فیلم های اسکندر و 300 ، ماجرای تغییر نام خلیج فارس در مجله ی نشنال ژئوگرافی و....) شما کدام گزینه را پیشنهاد می کنید:

 

الف) مقابله به مثل می کنیم

ب) نمایشگاه می زنیم

ج ) تحریم محصولات امریکایی و اسراییلی

د) ما را از سیاست بازی معاف کنید

ه) شترهایم چه می شود؟

و ) حضور گسترده در راه پیمایی باشکوه  فردا ، مشت محکمی...

ز) علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد

ح ) ما مکلف به وظیفه ایم نه نتیجه

ط ) محکوم می کنیم

ی) اندکی صبر سحر نزدیک است

ک) گیرم پدر تو بود کورش ...

ل) اخراجی ها با کیفیت عالی هشتصد تومان !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

 

 

همیشه به این فکر می کنم که محضر وبلاگ، حرمت دارد !

و گاهی بیشتر از همیشه .

پس اگر کمتر می نویسم اینجا ، به این معنا نیست که اصلا نمی نویسم

چون ننوشتن یا نوشتن و پاره کردن بهتر از این است که دست نوشته های حالایت موجب پشیمانی فردایت شود.

هیچ تقید و تعهدی هم نیست که این وبلاگ حتما هرروز به روز رسانی( آپدیت ) شود.

من  از همین جا و برای همیشه از همه ی بزرگوارانی که به امیدی می آیند اینجا و اغلب چیز تازه ای  نمی بینند معذرت می خواهم و با شرمندگی می گویم:

ببخشایید مرا که من برای قلم ، کاغذ ، این وبلاگ و وقت پربهای شما ارزشی بیش از این قایلم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

زمانی که این وبلاگ راه اندازی شد ، تجربه ی راه اندازی دو سه وبلاگ را از سر گذرانده بودم و در این مدت به اظافه ی این ده سالی که می نویسم به این نتیجه رسیده بودم که نوشتن از اتفاقات سیاسی و بازگو کردن درد های جامعه مثل حکایت های زیر کرسی می ماند که دردی از کسی دوا نمی کند و فقط به درد تعریف کردن می خورد ولاغیر.

بنا را بر این گذاشتم که چیزهایی بنویسم در مایه های تذکرةالاولیا  ، و احوالات بایزید و رابعه و ابو منصور جینوی و سهل بن عبدالله تستری و …

بنده به شدت بر این باورم که مشکلات بشر حل شدنی نیست مگر اینکه بشر شاگردی کند و اخلاق بیاموزد و تربیت شود.

بارها در کوچه و خیابان دیده ام کسانی که الفاظ رکیک برایشان مثل جویدن سقّز است یا دور زدن قانون، حکم راه رفتن را برای ایشان دارد. اصلا شما کافیست به یک فرد سیگاری بگویی : نکش جانم ، سیگار برایت سم است. چه دارد و چه می کند و مثلا سرطان زاست و چه و چه. خب مگر این بابا خودش نمی داند اینها را؟ می داند و از من و تو هم بهتر ؛ حتی ممکن است از مظار سیگار چیزهایی به تو بگوید که تو خود پیش از این نمی دانستی .خدا پدر اربابان این حکومت را بیامرزاد انشاءلله که بهانه ای شدند برای مشکلات ملت فخیم ایران. به فلانی می گویم چرا در خیابان تف می اندازی یا چرا گران  می فروشی یا چرا تجاوز می کنی یا چرا … بلافاصله در می آید که مشکل دارم و اموراتم نمی گذرد و زندگی سفاکانه بر من تازیدن گرفته و الخ. دست آخر هم همه چیز گردن این آخوند های بخت برگشته می افتد.

حکایت آن یارو است که سوار اتوبوس شده بود و بلیط نداده بود و گفتند چرا بلیط نمی دهی گفت امان از دست این آخوند ها !

حال من مانده ام که با ملتی که حتی سوراخ شدن لایه ی ازن و پدیده ی النینو و انفجار فضاپیمای شاتل در فضا و اسهال گرفتن پدربزرگش را گردن همه می اندازد غیر از خودش چه باید کرد!!

از این روست که حکایت می گویم. از جوامع الحکایات و لوامع الروایات ، از تذکرة الاولیا ، از بهارستان جامی و کیمیای سعادت غزالی .

همین حالا ممکن است عده ای بر من بخروشند که این بابا در خانه اش نشسته و با کتاب سر خودش را گرم کرده و خبر از پیاده ندارد و نمی داند که در این مملکت چه خون ها که ریخته نمی شود.

دوستان این خونی که شما می بینید میراث نیاکان ماست. همه در این بلیّه مقصریم، همه! اگر هر کسی از وزیر و وکیل و آخوند و کاسب و کارمند کمی بر روی خودش کار می کرد و اخلاق می آموخت ، هیچ وقت به ساحت هم نوعانش تجاوز نمی کرد ، نان کسی را نمی بُرید و دل کسی را نمی سوزاند.

اصلا مگر وکیل و وزیر کیست؟ جز این است که زمانی همسایه ی ما بوده یا فامیل ما یا لا اقل همشهری مان؟

پس می پذیرید که از خود ما بوده و حالا دارد بر ما …بگذریم.

چه خوش می گفت آن بزرگ که : کافیست آدم ها تربیت شوند ، مملکت اصلاح می شود!

سخت است ، نه؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

این عکس ها تزیینی نیستند!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

    

همه آمده بودند

 

 

روز جمعه دوم تیر نگارخانه ی مهرین شاهد اتفاقی به یاد ماندنی بود

به طوری که به گفته ی بعضی از دوستان شاید دیگر اتفاقی به این شکل در آنجا روی ندهد.

ساعت 4 عصر بود که یکی یکی مهمان ها وارد گالری شدند .

گل و لبخند و شیرینی  طوری فضا را در برگرفته بود که حتی سرپرست گالری

نتوانست پشت میزش بنشیند و بی اختیار به سمت میهمانان رفت و در میان جمعیت گم شد.

این نمایشگاه غیر از منافع حرفه ای از دو جهت برای من سبب خیر شد

خیلی از دوستان قدیمی ام را پس از مدت ها در نمایشگاه دیدم و دیدار ها تازه شد

و تعدادی از دوستان اینترنتی ام را در نمایشگاه از نزدیک ملاقات کردم

محمد عزیزی( نسیم) همیشه دوست داشتنی که در چهارده سالگی اولین معلم من بود

محسن داودی که همیشه با من یگانه بوده

من او که خیلی اصرار داشت در برگزاری نمایشگاه کمک کند

کیوان سرلک که خوش می نویسد و خوش می نویسد و باز هم خوش می نویسد

علی اکبر شیر ژیان (عکاس روزنامه همشهری) که محبتش را از ما دریغ نکرد

و تصویر های این جشن به قاب چشم او مزین شد

مینو آسمانی که نقدهای شیرینش همیشه راهگشا بوده

خانم صدر( فرزند امام موسی صدر) که در آخرین ساعات نمایشگاه

بنابر وعده ای که داده بود حضور پیدا کرد و نمایشگاه با عطر حضور او پایان گرفت

 آقای مهدی سعیدی که با توجه به گرفتاری بیش از اندازه دقایقی را در کنار ما نشست

و با دقت ، اصل نمایشگاه و کارها را حلاجّی کرد

و آقای مهدی صادقی که با پوشش خبری در سایت  رسم( سایت خبری گرافیک ایران)

خیلی به ما کمک کرد

و خیلی از دوستان که نمایشگاه بی حضور آنان  رنگی نداشت.

از همه ایشان ممنونم و امیدوارم نمایشگاه بعدی که نمایشگاه انفرادی من هست

با بهتر برگزار شدنش شاهد حضور دوستانی باشد که در این ایام جایشان خالی بود.

 

روز افتتاحیه (2/4/85)

روز افتتاحيه

روز افتتاحيه

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

گام اول

 

نمایشگاهی از پوسترهای تجربی

 

محمد بنی حسن/ علیرضا حصارکی/ ابوالفضل خسروی/ حجت عزیزی(محراب)/امیرمسعود نیایی

 

افتتاحیه: جمعه ۲ تیر ماه ساعت ۵ تا ۸ عصر، نگارخانه ی مهرین

 

نشانی: تهران/ کوی نصر(گیشا)/خیابان فاضل غربی/ شماره  ۲۱ / طبقه اول

 

نمایشگاه تا چهارشنبه ۷ تیر ادامه دارد.

 

 گالری مهرین در طول هفته از ساعت ۴ تا ۸ عصر پذیرای شما خواهد بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

بچه های خیابان پشتی

 

 

 

خیال می کنی که چه؟

که یک نفر آمد و یک کاریکاتور کشید و ما هم محکوم کردیم و تمام شد؟

همه اش همین؟

همین فکر ها را کردی که امروز با جسارت تمام به حرم امام هادی ات اهانت می شود.

همین فکر و خیال ها. پس محکوم کن!

همیشه پسر بازیگوش همسایه را دست کم گرفتی و همیشه او به تو خندیده.

و هیچ وقت به نصیحت پدر گوش نکردی که " هرچه قدر شل بگیری از طرف مقابلت سفت می خوری!"

شاید تا الان هم نمی دانستی که منظور پدر از شل گرفتن همان دست کم گرفتن بود.

خیال می کردی( و هنوز هم می کنی) که صهیونیست ها و انگلیسی ها و امریکایی ها پیش دبستانی می روند که " پخ" کنی تا در بروند؟!

از چه می ترسانی شان؟ از لولو ؟ از آخرت؟ از جهنمی که آنها هرگز باور ندارند؟

محکوم کن! باز هم.

تا بچه های خیابان پشتی ارزش هایت را به یغما ببرند و آبا و اجدادت را مسخره کنند.

پس کجاست این سید مسعود شجاعی طباطبایی تا با کاریکاتور هایش مقابله به مثل کند؟

پس کجاست این ناجی العلی شهید؟

پس کجاست این......

اصلا من برای چه این ها را به تو می گویم؟

تو مشغول باش. محکوم کن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

  

 

 

می گویند کسی از سفر حج برگشته بود و یک یخچال با خودش آورده بود از آن جا.حالا این که چرا یخچال و کدام آدم عاقل بار به این سنگینی را از آن جا با صرف هزینه به این طرف می آورد ، بماند.

روی یخچال این عبارت را نوشته بود :

  

   "مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

   مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه! "

 

متاسفانه این حکایت دردناک خیلی از ما به اصطلاح مسلمان هاست.

ایرانی ها را می گویم چون از اخلاق مسلمانان دیگر کشورها اطلاعی ندارم.

کارمان شده این که دو هفته برویم مکه و به اندازه ی دوسال ( به توان 10) تعریف کنیم

از مغازه های طلا فروشی و پارچه و لباس و لوازم خانگی و ...

چند نفر از حاجی ها تا مراسم حج را از تلوزیون می بینند اشک در چشمانشان حلقه می زند؟

چند درصد از همین حاجی ها پیش از عزیمت به خانه ی خدا سفرنامه ی " خسی در میقات "

جلال را خوانده اند؟ 

              

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

دیشب مثلا شب یلدا بود.

می گویم مثلا چون خیلی چیزها رو خیلی وقت ها یادمان می رود.

یادمان می رود گل فروش های دوره گرد را که سر  چهار راه و پشت چراغ قرمز دستشان راکه از سرما کبود شده از پنجره ی ماشین دراز می کنند به سمت ما تا شاید این چند شاخه ی باقی مانده ، قبل از آن که پژمرده شوند در گلدانی یا در دستان کسی که دوستش داریم جا بگیرند.

یادمان می رود که دو کوچه پایین تر پیرمرد و پیرزنی رختخوابشان همیشه پهن است. چون بخاری ندارند که سرمایشان را بگیرد. پس به ناچار پتو به دور خودشان می پیچند.

یادمان می رود در واپسین ساعات بلندترین شب سال ، یکی دارد در میان زباله ها ( پوست هندوانه و تنقلاتی که با شادی و خنده خورده ایم ) جستجو می کند به این امید که شاید باز هم یک ظرف پلاستیکی پیدا کند و از جمع پلاستیک هایی که از سر شب تا الان به دوش می کشد یک جفت کفش برای تنها دخترش تهیه کند.

یادمان می رود...!

توی همین شهر، همین نزدیکا ، شاید دوکوچه پایین تر و شاید سر همین چهار راه عده ای هستند که هرشبشان شب یلداست.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

محمد رضا زائری

سال ۷۵ بود و در تلوزیون. این اولین باری بود که تصویر یک روحانی را می دیدم که مثل دیگران ریش بلند ندارد. همیشه خنده ای بر صورتش نقش بسته و مدام از دغدغه هایش که جوانان هستند می گوید.

آن موقع تازه جایی به نام خانه ی روزنامه نگاران جوان راه اندازی شده بود و بعدها متوجه شدم که این روحانی خوش مشرب رییس خانه است . وقتی عضو خانه شدم بیشتر با ایشان روبرو شدم و...

خانه دوسال بیشتر دوام نیاورد و گروهی که از همان اول نمی توانستند بپذیرند که می شود دین را در لباسی زیباتر به جوانان عرضه کرد باعث شدند جمع صمیمی مان از هم پاشیده شود.

بعد ها باز هم  محمد رضا زائری را می دیدم اما کمتر.

اردیبهشت پارسال بود که در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران از دور چهره ای دیدم که آشنا بود و آشنابود و آشنا. یکدیگر را در آغوش کشیدیم و از احوال هم پرسیدیم. گفت دیگرنمی نویسی؟ گفتم چرا ولی نه در جراید. وبلاگ می نویسم. گفت من هم و نشانی وبلاگش را داد وتاکید به اینکه کامنت یادت نرود.

یک شب هنگام برگشت از جلسه ای که منبری اش خود ایشان بود ، در ماشینش نشسته بودیم و درباره ی

 آسیب شناسی وبلاگ های مذهبی گفتگو می کردیم. آن روز سردبیر کل همشهری محله بود و امروز سردبیر روزنامه ی همشهری.

زائری آن سال ها که خیلی ها تحمل دیدنش را نداشتند و هنوز هم ندارند حالا دیگر چهره ی آشنایی پیدا کرده. آشنا و دوست داشتنی.

محفلی با عنوان فرصت دوستی ، هرچهار شنبه عصر در موزه ی امام علی برقرار است. در این جلسات که کاملا صمیمی و بی تکلف برگزار می شود محمد رضا زائری به سوالات جوانان در باره ی دین و جامعه پاسخ می دهد.

کسانی که می خواهند در این جلسات شرکت کنند می توانند به خیابان  حضرت ولیعصر(عج)/ بالاتر ازظفر / روبروی بزرگراه نیایش / بلوار اسفندیار / شماره ی 35 مراجعه کنند.

 

در ضمن کسانی که می خواهند بیشتر با چهره ی صمیمی این نویسنده و روزنامه نگار آشنا شوند می توانند روی نشانی www.zaeri.com  کلیک کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

مثل همیشه

درست شبیه دفعات قبل

دیگه این روند به قدری برایمان تکراری شده که حتی حرف زدن درباره اش حوصله ی آدمی را سر می برد.

خبر آنچنان که باید غیر منتظره نبود.

" منو چهر آتشی درگذشت "

همه ی ما می دانستیم که این اتفاق روزی خواهد افتاد.

ولی تنها هنگام کوچ است که تازه می فهمیم آن کسی که کنارمان بود حالا جایش خالی است.

بیاید قبل از آنکه برای منوچهر آتشی فاتحه ای سر دهیم ، برای خودمان طلب آمرزش کنیم.

ولی این بار  نه مثل دفعات قبل

و نه مثل همیشه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  |