برای زهرا نوری
مادر بزرگ، هم مادر بود و هم بزرگ.
این اواخر روز به روز قدش کوتاه تر می شد و صورتش مچاله تر و گودی پای چشم هاش عمیق تر.آنقدر عمیق که فکر می کردی قرار است از دل آن آب بجوشد.بس که آدم را یاد چاه وسط باغ می انداخت. خلاصه آنقدر کوتاه و عمیق شد که دیگر ندیدیمش.
.....................................................................................................................................
پ.ن:دیشب بی تابانه زنگ زد و گفت برای قلب مادربزرگ دعا کن که نایستد. صبح حوالی ساعت 10 ،پیامک فرستاد که: تمام شد!
مدرسه که می رفت ، همان دو سه باری که تمرینات ریاضی اش را انجام نداده بود، معلم فرستاده بودش گوشه ی کلاس و گفته بود کتاب ریاضی را روی سرش بگیرد و تا آخر زنگ، همان طور بایستد.
*
به این فکر کرد که معلمش ناخواسته چه چیز خوبی یادش داده.
رو به گوشه ی اتاق ایستاد
قرآن جیبی اش را روی سر نگه داشت و با بغض گفت " و اَقِلـنی عَثـرَتی...!"*
* اشتباهم را نادیده بگیر- دعای کمیل
ماهی ها هم پرواز می کنند!
![]()
نمای اول: ماهی فروش همانطور که دوتا ماهی مرده را از بین ماهی های دیگر جدا می کند به یکی از مشتریانش می گوید: اینا۲۵۰ تومنی اند ، اون یکیا ۳۵۰ تومن!
نمای دوم: دختر بچه ای چادر مادرش را می کشد: مامان بگیر دیگه!
- عزیزم دیروز مگه یه خوشگلشو برات نگرفتم؟
- آخه اون تنهاس. باید دوتا باشن که با هم حرف بزنن تا حوصله شون سر نره!
نمای سوم: نه آقاجون! امسال ماهی نخریدم. ترسیدم بچه ها یاد باباشون بیفتن. آخه هرسال .....ماهی...!
وقتی بچه بود دلش می خواست چوپان شود.
دست بر قضا نویسنده شد.
حالا پیش خودش می گوید:
" کاش در کودکی دلم می خواست نویسنده شوم
آنوقت شاید حالا یک چوپان بودم !"