تبليغاتX
" همین نزدیکا "

برای زهرا نوری

 

مادر بزرگ، هم مادر بود و هم بزرگ.

این اواخر روز به روز قدش کوتاه تر می شد و صورتش مچاله تر و گودی پای چشم هاش عمیق تر.آنقدر عمیق که فکر می کردی قرار است از دل آن آب بجوشد.بس که آدم را یاد چاه وسط باغ می انداخت. خلاصه آنقدر کوتاه و عمیق شد که دیگر ندیدیمش.

 

.....................................................................................................................................

پ.ن:دیشب بی تابانه زنگ زد و گفت برای قلب مادربزرگ دعا کن که نایستد. صبح حوالی ساعت 10 ،پیامک فرستاد که: تمام شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

مدرسه که می رفت ، همان دو سه باری که تمرینات ریاضی اش را انجام نداده بود، معلم فرستاده بودش گوشه ی کلاس و گفته بود کتاب ریاضی را روی سرش بگیرد و تا آخر زنگ، همان طور بایستد.

 

*

به این فکر کرد که معلمش ناخواسته چه چیز خوبی یادش داده.

رو به گوشه ی اتاق ایستاد

قرآن جیبی اش را روی سر نگه داشت و با بغض گفت " و اَقِلـنی عَثـرَتی...!"*

.................................................................................................. 

* اشتباهم را نادیده بگیر- دعای کمیل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

ماهی ها هم پرواز می کنند!

 ماهی ها هم پرواز می کنند

نمای اول: ماهی فروش همانطور که دوتا ماهی مرده را از بین ماهی های دیگر جدا می کند به یکی از مشتریانش می گوید: اینا۲۵۰ تومنی اند ، اون یکیا ۳۵۰ تومن!

نمای دوم: دختر بچه ای چادر مادرش را می کشد: مامان بگیر دیگه!

- عزیزم دیروز مگه یه خوشگلشو برات نگرفتم؟

- آخه اون تنهاس. باید دوتا باشن که با هم حرف بزنن تا حوصله شون سر نره!

نمای سوم: نه آقاجون! امسال ماهی نخریدم. ترسیدم بچه ها یاد باباشون بیفتن. آخه هرسال .....ماهی...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

وقتی بچه بود دلش می خواست چوپان شود.

دست بر قضا نویسنده شد.

حالا پیش خودش می گوید:

کاش در کودکی دلم می خواست نویسنده شوم

آنوقت  شاید حالا یک چوپان بودم !"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  |