تبليغاتX
" همین نزدیکا "

وقتی می گویی " او " حالم یک جور دیگر می شود

فکر می کنم دور است ، غمم می گیرد

بگو " این " تا حالم همیشه یک جور باشد ، خوب باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:15 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

یک باغ انار که همه انارهایش ترک خورده اند از بس که رسیده اند  و یک شب سیاه که تا دلت بخواهد ستاره دارد برای شمردن. شبی که فقط شب بودنش مهم نیست و حتی بلندایش بهانه است.

اناری ترک خورده برمی دارم و به آسمان خیره می شوم.

 امشب را فقط با یاد انار لبهایت و شب گیسوانت صبح می کنم.

اصلا چه کسی می داند؟ شاید شب قدری که اهل خلوت می گویند همین امشب باشد

تنها نیستم.  حافظ قرار است امشب ...

شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

نمی دانم چه چیز باعث شد تصویری که از تو در ذهنم نقش بسته شبیه مینیاتور های فرشچیان باشد.

و نمی دانم چرا  تمام تنم خنک می شود از بردن اسم مقدس تو ، مینا !

شاید کاشی های آبی  گنبد مسجد شیخ لطف الله دلیل فرو رفتن من در تو باشد

یا شاید هم مینیاتور های بهزاد و صنیع الملک و مکتب هرات

و تبریز و شیراز و شیراز و شیراز و شعر های آبی حافظ و  "یار اگر ننشست با ما ..."

و حوض های هشت ضلعی فیروزه ای و  آن آجر چینی های کاملا ریاضی وار مسجد کبود تبریز

و اصلا تو کجا و ریاضی کجا و مگر می شود تو را حساب کرد و زیبایی ات را سنجید

و ماهی های کوچک زاینده رود که حالا دیگر نیستند و روز های پنج شنبه که همه ی دلخوشی ام

به این است که فردایش تعطیل است و روز هایی که بارانی است و آفتاب می بارد ... و اصلا مگر

این ها مهم است؟

مهم این است که حالا می دانم چرا همه ی این هایی که اسم بردم را  از وقتی خیلی کوچک بودم

دوست داشته ام و چرا حافظ که می خوانم حس می کنم سال هاست که با ما همسایه است

و بارها صبح در صف نان به هم صبح بخیر گفته ایم.

کسی چه می داند که تو حقیقی ترین مجازی روی زمینی که سال هاست برایش شعر گفته ام

و مینا صدایش زده ام.

بگذار تو را به جای کسی دیگر اشتباه بگیرند.

اصلا بگذار فکر کنند کسی که در کافی شاپ روبروی من می نشیند و با من قهوه  می خورد

دخترکی است که مانتوی قرمز می پوشد و ناخن های پایش را با رنگ مانتویش ست می کند.

بگذار اینجور فکر کنند. مگر از جلالت تو چیزی کم می شود؟

این روز ها چیزی که نگرانم می کند این است که شبی دیوان خواجه را باز کنم و آن بیتی که

سال هاست زندگی اش کرده ام گم شده باشد.

برای دل من هم که شده بگذار آن بیت را همین جا بنویسم. شاید کابوس من روزی... خدا نکند!

 

زین دایره ی مینا خونین جگرم می ده         تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

می خواهم ننویسم.ولی مگر تو می گذاری؟!

دستت را از زیر چانه ات بردار. چانه ات از تمام صورتت زیباتر است.

می دانی ؟ فرق تو و ماه در این است که که تو چانه داری و ماه ندارد.

می خواهم نقش چانه ات را در طرحی که از صورتت کشیده ام برجسته تر کنم.

هی سرت را تکان نده. موهایت صورتت را می پوشانند.

طوری که انگار صورتت پشت میله های زندان موهایت گرفتار شده و من این را نمی خواهم.

ولی مگر تو می گذاری؟!

طرح چهره ات دیگر تمام شده.

همچنان که فنجان چای ، طعم تو را مزمزه می کند بلند می شوی که بروی.

ولی مگر من می گذارم؟!*

--------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:  وبلاگ دایره ی مینا را بستم. متنی که خواندید قبلا  در  آن وبلاگ بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

اينجا هم رهايم نمي كني؟ اينجا كه ديگر بيابان خداست. من هم كه ديگر به اين آمدن و رفتن بي صداي تو عادت كرده ام. به اين بودنت و نديدنت ، به اين ديدنت و نبودنت ، به اين...  و اصلا به كسي چه؟

همه ي اتفاقاتي كه مي افتد فقط مال من و توست. هيچ احتياجي نيست تو من را به ياد داشته باشي

همين كه من ياد تو را هميشه در كيفم و كوله ام دارم كافيست. نيست؟

چقدر امروز دلم ، دلم برايت تنگ تنگ است!

اينجا كه ديگر بيابان خداست. اينجا ديگر كسي نيست.

كسي كه كسي باشد نيست. فقط منم و تو.

حتا اين "واو" ميان من و تو هم ديگر نمي تواند ميان ما فاصله بياندازد. نه، نمي تواند!

باران چند شب پيش را كه يادت هست؟

تا به الان فكر مي كردم در جنوب باران نمي بارد. عجب فكري! عجب خيالي! اصلا مگر مي شود؟

بايد جنوب باشي تا باران را ببيني. مخصوصا كه جنوبت وسيع ترين سجاده باشد ؛

و نزديك ترين خاك به آسمان !

باران چند شب پيش را كه يادت هست؟

تابلو هاي من گلي شدند و از ديروز شروع كرده ام به رنگ زدن دوباره ي آن ها. ولي مگر مي شود؟

بايد تابلو ها را از نو بكشم و تو بايد كمكم كني.

باشد؛ بلند مي شوم. مثل تو، مثل آسمان!

بلند مي شوم و قلم مو هايم را از چرت عصر گاهي شان بيدار مي كنم. بايد تو را نقش كنند.

خب خسته اند كه باشند . ( نگران نباش؛ بعدا از دلشان در مي آورم .)

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

نمی خواهم بگویم این روزها حواسم پرت است. اصلا من کی حواسم سر جایش بوده؟

 

تا جایی که یادم می آید از همان موقع که به دنیا آمدم یکی از چیزهایی که در ذهنم جای خالی اش بدجوری تابلو بود  " حواس "  بوده و دقیقا به همین خاطر است که هیچ وقت کسی به چشم بچه درس خوان به من نگاه نکرده.

درس نخواندن را از همان کلاس اول دبستان یادگرفتم و بعد ها کم کم فرار از مدرسه را.

در تمام این سال ها خواسته ام محصل باشم ، طلبه باشم ، دانشجو باشم ؛ اما نه محصل و طلبه و دانشجویی که همه می شناسند.

همیشه خواسته ام برای دانستن آنچه نمی دانم ، سفر کنم و پای درس استادانی بنشینم که فقط اسمشان استاد نیست بلکه رسمشان هم استادانه است.

 

... و حالا این جا ، این اتاق به هم ریخته را از این که هست به هم ریخته تر می کنم تا پیدا کنم همه ی آن چیز ها که گم کرده ام و همه ی آن چیزها که در این سال ها نوشته ام.

حواسم نیست کجا گذاشتمشان . نمی خواهم بگویم این روزها حواسم پرت است . اصلا من کی حواسم سرجاش بوده ؟ تا جایی که یادم می آید...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  |