تبليغاتX
" همین نزدیکا "

 

اگر نبود خدیجه(س)...!

سالروز وفات اولین زن مسلمان را پاس می داریم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

...هی ما هی ما هی ما هی ما هی ما هی ما هی...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 3:38 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

آمدی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 5:9 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

چـیـزی نـمــانـده اســت بـه نــوروز مــن !

من می برمت به قصر، امروز غروب

غم می شود از تو کسر، امروز غروب

یادت نرود، قرار ما نزدیک است

میدان ولی عصر، امروز غروب

* * *

پ.ن :عباس تربن را خدا زنده بدارد که شبی از شب ها چیزی در من جا گذاشت. این رباعی یادگار همان شب است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

هیچ شده که شوقت نگذارد بنویسی؟

که کلمه ها کم باشند، حقیر باشند؟

خودت بگو با کدام نام ، کدام اسم از هزار اسم اعظمی که داری بخوانمت؟

چه متبرک شده این پیشانی با داغی که درفش لب های تو را می شناساند!

و کدام نیک بختی از این بالاتر که مسعود مجسمت باشم ، رفیقم بخوانی ،جانا !

نمازی که خواندی بر خودم گرفتم بل که زنده ام کند، که زندگی ات کنم.

وقت آن است که واژگانی تازه بیافرینم.

نه یکبار برای همیشه که هرباره و هزارباره می گویمت:

سعدی و حافظ و مفخر تبریز شاگردانی تنبل بیش نبوده اند که اگر جسارتشان نبود هرگز...!

کجاستی که ببینی که بی تو من چونم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 5:2 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

آن نمایشگاهی که در پست قبل اشاره شد  که یادتان هست؟

افتتاحیه ی نمایشگاه ، پنجم اردی بهشت است ساعت پنج عصر  و محل برگزاری اش ، ایسنگاه متروی هفت تیر ( درب ورودی خیابان کریم خان) 

خوش حال می شوم اگر بیایید  و خوش حال تر اگر بعد از دیدن کارها برگردید همین جا و بنویسید

 درباره ی هرچه که دیدید.

 

 

اطلاعات بیشتری  اگر می خواهید اینجا را کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

داشتم لیست کتاب هایی را که امسال خوانده بودم می نوشتم

و آنهایی که خریده بودم و فرصتی شاید برای خواندشان نبود .

گفت: داری چکار می کنی؟

گفتم : حاسبوا قبل ان تحاسبوا !

خندید؛ معنی خنده اش را اما نفهمیدم.

....................................................

انگیزه ای برای خرید شب عید ندارم و هیچ شور و نشاطی هم!

به قول سلمان هراتی :

« بهار کی می تواند

این همه بی معنی باشد ؟

بهار آنست که خود ببوید

نه آنکه تقویم بگوید! »

شاید عید من قرار است مثلا اردی بهشت باشد یا خرداد یا...

این ها که  می خوانید مال قبل از عید 86 است مال 2۶ اسفند 85

و متعلق به روزهایی که عجیب مضطر شده ام و دلم فقط معجزه می خواهد نه هیچ چیز دیگر.

با این حال عید شما مبارک!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

دلت شور می زند

انگار که در هزارتوی دلت دارند رخت می شویند

هی چنگ می زنند ، هی آب طشت را خالی می کنند

آب ولی رنگی دیگر دارد

هرچه می شویند این رخت سیاه را آب قرمز می شود

هی آب را عوض می کنند و هی قرمز می شود. تمامی ندارد انگار

نگران شده ای که قضیه چیست

ناگهان انگار که چیزی یادت آمده باشد بلند می شوی ماژیک را برمی داری

و روی یک تکه مقوا می نویسی  : السلام علی الزینب الصبور!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 4:5 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

من، فرشته ، يك بال دارم

 

مي گفت: " منو ببرين بالا... من مي خوام برم بالا...!"

يكي دوباري كه برده بودمش بالا خوشش اومده بود. دوتا پاهاش رو توي دستام مي ذاشت

 و من مثل آسانسور دستام رو بالا مي بردم و اون مي رفت بالا.

آقا سيبيلوهه بهش مي گفت : " بگو من يك گوساله ي سه ساله هستم. بگو تا ببرمت بالا "

و من مي گفتم : " نه...نگو ! اينو نگو! بگو من يك فرشته هستم"

تا چند دقيقه گيج و سردرگم مونده بود كه  گوساله بهتره يا فرشته!

دست آخر گفت : " من يه فرچه هستم!‌"

كلي خنديدم. خوشم اومد. بردمش بالا و اون آقا سيبيلوهه ضايع شد.

 

*        *        *

يه روز هم تو اومدي گفتي "بگو من يه فرشته ام. بگو تا خودم ببرمت بالا"

ولي من نگفتم. انگار اون روز هم اون آقا سيبيلوهه كنار من و تو  ايستاده بود و به من اشاره مي كرد كه چيز ديگه اي بگم.

مي گفت " يكي از بالهات رو بده تا ببرمت بالا "

و آخر سر من ...

 حالایه وقتایی شونه ام خیلی درد می گیره

آقا سيبيلوهه فقط مي خواست منو دست بندازه!

حالا هروقت جاي خالي اون يكي بالم رو مي بينم گريه ام مي گيره و بعدش با هق هق ميگم:

" منو ببر بالا... من يه فرچه هستم! "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

در خیابان که راه می روم حواسم به بعضی چیز ها هست و به خیلی چیزها نه.

کاری با آن خیلی چیزها ندارم. ولی مثلا حواسم به درخت ها هست.

حواسم به کوچه ها هم هست.

به فرم معماری کوچه ها، به خانه های قدیمی و نوساز و به اسم کوچه ها.

از همه جالب تر اسم بن بست هاست. مثلا :

 

بن بست باز ( سید خندان / خیابان ارسباران)

بن بست شانس ( کریم خان )

بن بست معرفت (میدان سپاه / خیابان خواجه نصیر)

بن بست خوشبختی ( طالقانی )

بن بست کتاب ( خاوران)

بن بست گنجشک (سید خندان / خیابان ارسباران )

بن بست اقاقیا ( خیابانش یادم نیست )

بن بست خورشید ( خیابانش یادم نیست )

بن بست ناز ( کلاهدوز/ ابتدای دیباجی)

 

*   *   *

راستی هیچ یادم نیست نام شهیدی را بر بن بستی دیده باشم.

شهیدان می توانند کوچه باشند یا خیابان و یا حتی بزرگراه 

ولی قطعا نمی توانند بن بست باشند. نه... نیستند !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

خیلی...اما...!

چیزی نمی گویم. چیزی مگر می گذارند بگویم؟

وقتی انسانیت دارد لگد مال می شود یکی آمده است می گوید چراغی که به خانه رواست...

همه جای دنیا خانه ی من است. همه جای دنیا !

 

***

به جهنم که زمان روی تنم سنگین است

روح بی حوصله ام در بدنم سنگین است

کلماتم همه کوتاه و صریحند اما

حرف هایی که نباید بزنم سنگین است!

نفسم قفل و دلم قفل و زبانم زخمی است

با سکوتی که برای دهنم سنگین است

                                                               *

لطفن آتش بزنیدم اگر امشب مردم

چون که این مرده برای کفنم سنگین است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

قبله ی عالم به سلامت باد!

دیشب تا حالا اسیر این عبارتم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

فریاد نزن!

نجوا هم که کنی می شنوم

حرف هایت اگر شنیدنی باشند!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

 

دقیقا یادم نیست که اولین باری که نمایشگاه کتاب رفتم چه سالی بود. ولی این را خیلی خوب یادم هست که هر سال بعد از پایان نمایشگاه برنامه می ریختم برای سال بعد و شناسایی ناشران و کتاب هایی که به سختی در بازار کتاب یافت می شد و انتظار برای اردیبهشتی که در راه است.

چه دوستانی که در همین نمایشگاه کتاب پیدا نکردم و چه خاطرات قشنگی که از این ایام ندارم.

امسال اما دستم بر روی کلید های کیبورد نمی رود که بنویسم .....امسال نمایشگاه بی نمایشگاه.

قرار است بعد از کلی برنامه ریزی تا چند وقت دیگر خودم نمایشگاه داشته باشم.

به همین خاطر مجبورم نمایشگاه کتاب را بی خیال شوم و هزینه ی مربوطه را صرف نمایشگاه خودم کنم. دیشب که داشتم فکرش را می کردم دیدم که بی شباهت به دوئل نیست. نمایشگاه در برابر نمایشگاه. اما هنوز هم دلم تاب نمی آورد که نروم.

دقیقا یادم نیست که اولین باری که نمایشگاه کتاب رفتم چه سالی بود ولی برای همیشه یادم می ماند که اولین سالی که نمایشگاه نرفتم چه سالی است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

پ مثل پرواز ،  مثل پوپک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

قلکت را بشکن

پول ها را بردار

یک سبد بوی گل سرخ بخر

بسپارش به نسیم

همه جا پخش کند

 

قلکت را بشکن

پول ها را بردار

برو یک عالمه پروانه بخر

و بیاور همه را

بر مزار شهدا قسمت کن

 

برو یک توپ بخر

که اگر شوت کنی گل بشود

 

قلکت را بشکن

پول ها را بردار

و ببین آنقدر هست که با آن بشود کاری کرد؟

تا غم مادر کم تر بشود

یا دوایی بخری

که پدر بخورد خستگی اش در برود؟

 

قلکت را آنقدر

باید از عاطفه لبریز کنی

که اگر روزی از دستت افتاد و شکست

همه جا عطر گل یاس پراکنده شود!

 

***

 

نمی دانم شاعرش کیست. شاید افسانه شعبان نژاد باشد یا ملیحه مهر پرور یا عرفان نظر آهاری یا ...

این شعر یکی از یادگارهای دوران نوجوانی من است. همان موقع خواندم و همان موقع هم به ذهن سپردم و همه جا زمزمه اش کردم.

این روزها دلم برای کودکی ام ، برای سال های مداد رنگی و بادبادک وچرخ و فلک  تنگ شده.

برای ظهر هایی که مادرم را خواب می کردم و خودم می رفتم پی بازی.

برای غروب هایی که بوی غذا محله مان را بر می داشت.

برای روزهای سادگی . روز های کودکی.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

كليد را آهسته در قفل پاركينگ چرخاندم. ماشين پدر سر جايش نبود.

آهسنه زير لب گفتم " انا لله و انا اله راجعون "

پله ها را  با نگراني دوتا يكي كردم و وارد خانه شدم.

پيراهن مشكي مادرم روي راحتي افتاده بود و اين اولين تصويري بود كه در  قاب چشمم جا گرفت.

همه جاي خانه را سكوتي نا آشنا فرا گرفته بود.

هنوز سلام نكرده بودم كه مادر گفت: " فردا نمي ري سر كار ؛  صبح بايد بريم بهشت زهرا "

گفتم : " تموم شد ؟ "

- " ساعت ۲ بعد از ظهر تموم كرد . حالا پيرهن مشكي هم كه نداري "

- " مهم نيست. با همين كه تنمه مي رم"

- " اونوقت مردم چي مي گن؟"

- " مردم هر كاري كه بكني يه چيز مي گن. بذار هرچي مي خوان بگن. مهم نيست "

به طرف تلفن رفتم:" سلام آقاي خانچي. عزيزي هستم. تماس گرفتم كه بگم من فردا شركت نميام."

- " چي شده آقاي عزيزي؟ ايشالله كه خيره."

- " حتما خيره. خدا براي بنده اش بد نمي خواد. مادر بزرگم به رحمت خدا رفته؛ فردا صبح بايد برم بهشت زهرا "

خدا حافظي مي كنم ، گوشي را مي گذارم و به اين فكر مي كنم كه مرگ چقدر براي من دوست داشتني است. پس چرا ديگران اينقدر با نگراني و واهمه به آن نگاه مي كنند؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

تموم شد

اصلا نفهمیدم کی اومد و کی رفت

تا اومدم تورمو  بندازم توی آب نهیب زدند که وقت رفتنه.

من موندم و  دوتا دست خالی و دو تا چشم که حالا پر از دریا شده.

به قول محسن داوودی عزیز:

باز هم تا من رسیدم رفته بودی دیر شد

حرف هایم تا قیامت در دلم زنجیر شد...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

چه به موقع آمدی

هیچ کس جز خودت نمی دانست که چقدر دلم برای دوباره دیدنت می تپید که هنوز هم می تپد.

بگذار یک چیزی را اعتراف کنم.

راستش وقتی می بینم که من اینقدر شوق دیدنت را دارم و دیگران نه ، به خودم حسودی ام می شود.

سی روز برای من کمتر از سی ثانیه است. کاش تمام سال کنارم می ماندی تا اینقدر ...

پس حالا که آمده ای بیشتر بمان ماه عزیز من!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

هر چقدر هم که اهل موسیقی باشی ،

هرچقدر هم که کتابخوان باشی ،

هرچقدر هم که عاشق نوشتن باشی ،

نمی توانی گوش کنی ، بخوانی ، و بنویسی در بعد از ظهری که هیچ میلی و حوصله ای نیست.

و هیچ چیز بدتر از این بی حوصلگی های گاه به گاه نیست.

این جور وقت ها شاید هیچ چیزی نتواند جای پیاده روی در خیابان را بگیرد.

پس کفش های راحتی ات را بپوش و دلتنگی هایت را با زمین قسمت کن.

خیالت راحت. زمین دهانش قرص است!

می توانی امتحان کنی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  |