سه شنبه،
چرا تلخ و بی حوصله
سه شنبه،
چرا این همه فاصله
سه شنبه، چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ
سه شنبه
خدا کوه را آفرید!
صبح سه شنبه است و ساعت چند دقيقه اي از ده گذشته.
امروز را به هواي بيماري مادر مي توانستم خانه بمانم و نيايم شركت.
تازه رسيده ام.
مجيد اكبرزاده دارد روي پوستري از قيصر كار مي كند. قشنگ شده.
همين را به مجيد هم مي گويم.
_براي دل خودت داري كار مي كني، مجيد؟
_نه! چيز شده؛ فوت شده!
_شوخي مي كني؟
_نه، ديشب...
نمي شنوم ادامه اش را
نمي خواهم بشنوم
سخت است.
خيلي سخت
دوسال از اولین نوشته ام در این وبلاگ می گذرد.
همین دوسالگی را بهانه کردم تا این بار به جای من، یکی از دوستان که با کلمات رفیق تر است بنویسد .
او نیز با فروتنی تمام ، دعوتم را اجابت و پست این دفعه ی "همین نزدیکا" را به قلمش متبرک کرد.
*
گاهی نگاه کن کتیبه را
و نوشته های پیشین را تورقی کن...
اولش مثل همیشه با سلام شروع شد.
تازه آمده بود که آرزو کرد چوپان باشد.
به زمین اعتماد کرد . و آرام آرام همین نزدیکا به راه افتاد.
برای استجابت دعای منجی دست هایش را بالا برد.
به آسمانش نگاهی انداخت.به ماه گفت حالا که آمده ای بیشتر بمان.
اما ماه نماند. رفت تا چشم هایش دریا شود و حرفهایش در دلش زنجیر.
روزی از مادربزرگش گفت و از مرگ که برایش دوست داشتنی است.
زمانی گفت که دلش می خواهد حاجی شود. و قبل از حج خسی در میقات را بار دیگر بخواند.
ناگاه یاد کودکی هایش افتاد. یاد سالهای مداد رنگی و بادبادک...
یلدا که شد گفت که همین نزدیکا کسانی هستند که هر شبشان یلداست.
روزهایی پیاپی رفت پی استادانی که مرامشان هم استادانه بود.
روزی دیگر با بچه های خیابان پشتی که همسایه شان بود دعوایش شد. نامه ای نوشت به خانم یا آقای...!
دمدمه ی عید دیدمش با تنگ آبی در دست. گفت: ماهی هاهم پرواز می کنند!
تنگ ماهی را خانه گذاشت و هفت سینش را روی وسیع ترین سجاده چید، روی خاک جنوب.
از جنوب که برگشت یک شب نشست و طرح چانه ی مینا را کشید
و ترسید که حافظ "دایره ی مینا" را گم کند.
تمام شب اسیر بود. اسیر این عبارت: "قبله ی عالم به سلامت باد!"
روزی دیگر در شهر گشت و بن بست ها را شمرد. نام شهیدی بر هیچ بن بستی نبود.
هر چه بود نام بزرگراه بود.
رفته بود دنبال شمسش که خودش هم در تبریز گم شد.
شمس در گوشی به او گفت که " یک فرشته است با یک بال..."
در هوس بال و پر شمس ، بی بال شد...بی پر...
حالا او ...
همین نزدیکا ...
همان جایی که ثانیه به ثانیه معجزه ای رخ می دهد ،چشم هایش را باز کرده و دستانش را رو به آسمان و به طلب،
تا شمس تبریزی بیاید...
تا در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده نباشد...
نقل است كه گفت : يك روز دلم گم شده بود.گفتم الهي! دل من بازده.
ندايي شنيدم كه :" يا جنيد! ما دل بدان ربوده ايم تا با ما بماني، تو باز مي خواهي كه با غير ما بماني؟"
تذكره الاوليا – عطار نيشابوري – ذكر جنيد بغدادي
خــلــق حســـد مــی بـرنــد
جــون تـو مــرا مــی کُـشـی!
زیر جنازه را گرفته اند و تشییع می کنند به سمت آمبولانس.
هرکسی یک لا اله الا الله می گوید و هیچ نظمی بین خروش جمعیت نیست. باید یکی کاری می کرد.
بلند داد زدم: لا اله الا الله و جمعیت در پاسخ...
تا کنار آمبولانس همینطور من می گفتم و جمعیت پاسخ می دادند. به عزت و شرف لا اله ...
*
بلوک یکی مانده به آخر را که توی قبر گذاشتند بوی کافور بدجور زد بالا.
همان طور که مغموم به باقیمانده ی تصویر جنازه توی قبر چشم دوخته بودم زیر لب گفتم:
سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
*
بیل را برداشتم و خاک را توی قبر ریحتم.
حالا جمعیت آرام آرام و همسو به سمت اتوبوس هایی می روند که مقصدشان رستوران است!