تبليغاتX
" همین نزدیکا "

گفت: من مال تو ام ، تو هم مال من باش

بیشتر از این چیزی نمی خواهم

گفتم: باشد، من مال تو !

...

من زدم زیر قولم

قاعده بر این بود که تلافی کنی

دلم می گفت نمی کنی

راست می گفت

اما از کجا می دانست؟

...................................................

*يا رفيق من لا رفيق له...!- جوشن كبير

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

زرنگ باش!

 

صبح تا غروب تشنگی و گرسنگی برای چه؟

که بگویی روزه بوده ام؟

نمی خوابی که چه بشود؟

که بگویی بیدار بودم و مشغول عبادت؟

زرنگ باش جانم!

روزه برای این است که انرژی بگیری

شب زنده داری هم همین طور

برای این است که چیزی گیرت بیاید نه این که چیزی از دست بدهی

دیگر خود دانی

حساب کن ببین سودش بیشتر است یا ضررش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

مشق هایت را غلط ننویس

تو برای عاشقی کردن خیلی بچه ای

هنوز که هنوز است دهانت بوی شیر  تازه می دهد

مثل مجنون

 که دهان او هم بوی شیر می داد

 و اصلا برای همین عاشقی را تاب نیاورد

چون  کوچک بود

بزرگ تر که شدی تازه اول غلط نویسی توست

حالا حالاها باید مشق بنویسی

حتی اگر یک وقت دلت هوای لیلی را کرد خیال برت ندارد که چیزی شده ای ها

برای چیزی شدن قبل از هر چیز باید هیچ بشوی

حالا دفترت را باز کن و ابتدای سطر یک نقطه بگذار

همین نقطه سرمشق امروز توست

هر وقت نقطه هایت را درست نوشتی بیا تا به تو بگویم  "الف"  چیست !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

خوب بخواب

 

وقتی می خوابی ، خوب بخواب.

 این خوب خوابیدن دوتا معنی دارد:

اولیش این است که سیر بخوابی. یعنی چرت نزن! اگر خوابت می آید برو بخواب.

دومیش این است که بدانی برای چه می خوابی.

 آن وقت است که خوابت می شود عین بیداری ،

 می شود عبادت.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 انگار حواست نیست

تو  از همان روز اول حواس پرت بودی

درست از زمانی که به تو یاد داد چطور بندگی کنی

و گفت که فقط بنده ی او باشی و در بند او

قالو بلا را یادت نیست؟

 آنقدر ذوق کردی از این افتخار که صدای آواز خواندنت 

در کوچه های آن جا پیچید:

من از آن روز که در بند تو ام آزادم

قرار بود بنده باشی

ولی گاهی یادت می رفت

هنوز هم گاهی یادت می رود

باز حواست پرت شده

بی حواسی اولش بد است و آخرش بند.

اما هر بندی زیبنده ی تو نیست

همین بی حواسی است که دست و پای تو را بسته

فراموش کرده ای انگار" و نفخت من روحی" را

تو پاره ی اویی ، پاره ی او بمان

پاره ی او که باشی می شوی خود او.

می شوی...

حواست هست؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  | 

 

 

دیده ای یک وقت هایی که گرسنه ای ، هرچه می خوری سیر نمی شوی؟

مثلا ماه رمضان است و سحر شده ، تو حتی بیش تر از وعده های دیگرت غذا می خوری

ولی به ظهر نکشیده دلت به ضعف می افتد.

 علت  این است که با غذایت نان نمی خوری.

همین باعث دل ضعفه ات می شود.

نان که بخوری ، ته دلت را می گیرد ، دلت دیگر بهانه نمی کند ، آرام می شود ، آرام آرام .

سفره ی دلت هم همین است

 بدون نان ، دل و جانت نمی تواند بی قراری را تاب بیاورد.

فقط به فکر نان شکمت نباش ،

برای وجودت نانی تهیه کن

گرم ، تازه ، برشته!

..................................................

پ.ن : از امروز سفره ای جدا گانه انداخته ام. هر از گاهی تکه نانی هم در آن می گذارم و صبر می کنم تا بیایی و باهم بخوریم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 4:54 قبل از ظهر  توسط محراب عزیزی  |