برای زهرا نوری
مادر بزرگ، هم مادر بود و هم بزرگ.
این اواخر روز به روز قدش کوتاه تر می شد و صورتش مچاله تر و گودی پای چشم هاش عمیق تر.آنقدر عمیق که فکر می کردی قرار است از دل آن آب بجوشد.بس که آدم را یاد چاه وسط باغ می انداخت. خلاصه آنقدر کوتاه و عمیق شد که دیگر ندیدیمش.
.....................................................................................................................................
پ.ن:دیشب بی تابانه زنگ زد و گفت برای قلب مادربزرگ دعا کن که نایستد. صبح حوالی ساعت 10 ،پیامک فرستاد که: تمام شد!